برگ گفت : پس بیا باهمزیر پا له شویم چه فرقی می کند ؟  گفتم نه، نه من هنوز ...  نمیدانم که هستم ، اما تو میدانی که یک برگی وباید یک روز زرد شوی و بیفتی درسته؟ باد سرو کله اش پیدا شد و غلغلکم داد و گفت میبینم که برگ یکی یک دانه ی ما زود تر از موعد زرد شد دیدی نتیجه ی کارت چه شد . برگ آهی کشید وگفت نه نمی دانستم .  نمیخواستم زودتر بیفتم  تازه دوست داشتم بیشتر از همه باقی بمانم ... من که گیج شده بودم پرسیدم : مگر چه کار کردی برگ ؟ برگ چیزی نگفت  و آرام بر زمین افتاد و اولین برگی شد که خزانش رود رسید . باد دورم چرخید وگفت : مگر ندیده بودیش ؟ گفتم : نه  ولی چرا زودتر از همه زرد شد ؟ چرا میخواست بیشتر از همه  بماند؟ باد مرا به اوج آسمان روی ابری پنبه ای برد ، نسیم هم کنارش نشست و گوش ایستاد که باد گفت این برگ زود تر از برگهای دیگر جوانه زد من وقتی دیدمش خوشحال شدم و حواسم به او بود که از سرما خشک نشود . نسیم وسط حرف باد پرید  بله حتی نمی زاشت من صبح ها بیدارش کنم... خودش هم از من میترسید... باد ادامه داد  به مرور که بقیه ی برگها هم جوانه زدند این برگ که از همه بزرگ تر بود جلوی رسیدن نور را به بقیه گرفت  و همهی برگ ها کوچک ماندند و بیشتر از همه خورشید به او می تابید . به قدری مغرور شد که حتی اجازه پا گرفتن به برگی که پشتش سبز شده بود را  نداد . حالا که چند هفته از بهار میگذرد و تمام درختها سبز شدند این برگ مغرور از درخت افتاد چون زیادی نور آفتاب را جذب کرده وبه همین خاطر زود زرد شد و خزانش رسید .در حقیقت در جوانی پیر شد . من مات ومتحیر مانده بودم که یعنی چه؟ گفتم یعنی من که کوچکتر از برگم شاید زودتر بمیرم قبل از این که بفهمم که هستم ، مثل آن جوانه که نفهمید کیست؟ باد چرخید ونسیم بلند خندید و از بالای ابر پایین افتاد ولا به لای شاخه ی درختان گرفتار شد . باد گفت  کوه هم خیلی بزرگ است معنی ان  این نیست که زودتر میمیرد . اصلا به بزرگی وکوچکی نیست . باید زندگی کرد وحق زندگی را به دیگران هم داد . اگر حق زندگی را از دیگران بگیریم حتما از خودمان هم گرفتیم . ما همه در یک چرخه باهم زندگی میکنیم و باید همان که مقدر است ، باشیم و سهم خود را داشته باشیم . اگر بیشتر بخواهیم گه داشته باشیم  ، تاوانش را هم میدهیم . یک برگ باید یک برگ خوب باشد و کنار دیگر برگ ها برقصد . یک باد باید یک باد خوب باشد که بورد و بچرخد و انچه باید جابه جا کند و یک نسیم هم ...  صدای خنده ی نسیم از لا به لای شاخه ها به گوش میرسید. اه بلندی کشیدم و گفتم یکی مثل من که نمیداند کیست چی ؟ باد گفت مهم نیست همان باش که باید باشی ... کلافه شدم وداد زدم آخر چطور کسی جز تو مرا نمیشناسد ، چرا نمیگویی من کی هستم تا بتوانم درست باشم ... باد به پایین رهایم کرد وگفت چون خودت باید بفهمی . حالا برو به نسیم بگو برود به سمت غرب سر کارش ... باد مرا رها کرد ومن به شاخه ی درخت گیر کردم وداد زدم نسیم  شنیدی باد چه گفت ؟ نسیم گفت نه ، اما قرار است تو بگویی دیگر ،، نه ؟ تعجب کردم  و گفتم تو از کجا فهمیدی ؟ چشمکی زد : چون داری این کار را میکنی نه؟ حالا چی گفت ؟ در فکر حرف نسیم بودم اما وقتی به خودم آمدم نسیم رفته بود . میدانم کیستی من در حرف او نهفته بودم . شاید من باید کیستی خودم را بسازم ! شاید نباید منتظر بمانم تا کسی به من بگوید ، خودم باید ببینم چه کاره ام و کار وزندگیم ، کیستی و چیستی مرا مشخص کنم ، شاید هم  باید شتاب را دور کنم و صبر کنم . باد همیشه میگوید صبر کن اگر صبر کنی حتما  به چیزی که میخواهی میرسی  اما در شتاب تو  ،تنها فرصتهارا از دست میدهی .