قصه های مثنوی معنوی

گفت دانایی برای داستان
که درختی هست درهندوستان

گفت دانایی برای داستان
که درختی هست درهندوستان
صیاد و پرنده ساده لوح
صیادی در دشتی دام گذاشت تا پرنده ها را شکار کند او وقتی دام را پهن کرد خود را به رنگ سبزه ها درآورد و در میان درختان پنهان شد........
شتر ، گاو ، قوچ
روزی مردی با ترس و رنگی پریده نزد حضرت سلیمان رفت. وقتی حضرت علت را جویا شدند مرد گفت: سر راه عزراییل را دیدم که با خشم به من نگاه می کرد سلیمان (ع) فرمودند: حالا از من چه می خواهی؟
وی گفت: ای پیامبر به باد دستور بده مرا به هندوستان ببرد تا از دست عزراییل خلاص شوم حضرت قبول کرد و این کار را انجام داد.
روز بعد عزراییل نزد سلیمان (ع) رفت و گفت: نگاه من به آن مرد از روی حیرت و تعجب بود زیرا خداوند به من دستور داده بود تا جان آن مرد را در هندوستان بگیرم!!!!!!!!
و حالا طبق فرمان خداوند می روم و این کار را انجام می دهم.

مبارزه با نفس
زاهدی در کیسه خود چهل درهم داشت و برای مبارزه با نفس خود هر روز آن درهم ها را با خود حمل می کرد و هر شب یکی از آن ها را داخل آب می انداخت.