گزارش تولد...

روز سه شنبه مورخ 92/05/29  دهمین جلسه از دوره شانزدهم سری کارگاههای آموزشی - عمومی کنگره 60 نمایندگی کرج با استادی آقا مجید ، نگهبانی آقا اسماعیل و دبیری آقای محمد علی با دستور جلسه  " وادی سیزدهم و تاثیر آن روی من" رأس ساعت 16 آغاز بکار نمود .

451IMG_266_2.jpg


خوش به حال آنکس که می دهد و به فکر بازپس گرفتن نیست؛ بی دریغ همچون قدرت مطلق!

روز سه شنبه جشن سومین سال آزادی و رهایی آقا رضا مسافر ارجمند خانم الهام کمک راهنمای عزیزمان، در نمایندگی کرج با شکوه فراوان برگزار شد.

ادامه نوشته

اشعار مولانا

(من عاشق او شدم  عاشق او)

با این شعر

نمیدانم بکوبم چه قدر ؟؟؟ ولی این شعر را بسیار دوست دارم

امیدوارم شما هم آن را بخوانبد و

دوست بدارید

 
 ( سبک بال شدم)

(سبک یار شدم)

 

ادامه نوشته

شکر گذاری

روحیه شکر گذاری 

آیا وقتی به سختیهای زندگی برمیخوری شروع به نق زدن میکنی؟!
تابحال فکر کردی زندگی بدون بالا و پایینها هیچ معنی ای نداره؟

 

ادامه نوشته

گزارش لژیون روز شنبه 26/5/92


لژیون امروز با دستور جلسه "امواج بازدارنده ذهن" به استادی راهنمای عزیزمان خانم الهام آغاز به کار کرد.

ادامه نوشته

پیام تولد...

آنهایی که به زندگی دیگران نور هدیه می کنند روزی صاحب خورشید خواهند شد...

شکلک های محدثه

در روز سه شنبه 29 مرداد ماه جشن سومین سال آزادی و رهایی آقا رضا مسافر ارجمند خانم الهام کمک راهنمای عزیزمان را در نمایندگی کرج جشن می گیریم.


"پیشاپیش این روز را خدمت این عزیزان و فرزندان گلشان غزاله خانم گل و علی عزیز و همه اعضا لژیون تبریک عرض می کنیم."

داستان کوتاه

 

لیوان آب  و مشکلات زندگی

 

 

 

 

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.

 

ادامه نوشته

راز عشق....

 

 

 

راز عشق در تواضع است .این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست.بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است.میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.

 

ادامه نوشته

مقاله

 

الفبای موفقیت

 

الف: اشتياق براي رسيدن به خواسته های معقول
ب: بخشش براي تجلي روح و صيقل جسم

 

ادامه نوشته

پیام تبریک

محبت نه حساب است که فراموش شود. نه چراغ است که خاموش شود

هفته سایت مبارک

 

 

 

این هفته را به راهنمای عزیزمان و مدیر گروه وبلاگمان

خانم خاطره تبریک و خدا قوت عرض می کنم

  

 

تقدیم به خدمت گزاران کنگره۶۰ 

من نه منم

من نه ؟ منم

 

 

  ...

 

 در این پارک فرسوده قدم میزنم ...

ادامه نوشته

روزی خودم برایش خواهم گفت....

 

 تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را

خودم برای فرزندم می‌گویم. یک روزی می‌نشینم و همه‌ی این‌ها را برای بچه ام تعریف می‌کنم

وقتی این کار را می‌کنم که بچه‌ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا این‌ها را هضم کند

و بعد از یاد ببرد

فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه‌ی پذیرش را

همان‌طور که احتمالا درد لحظه‌ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است

اول از همه مرگ را برایش تعریف می‌کنم

پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی‌اش با نیستی خیلی شخصی باشد

پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون‌های شبانه بشناسد

 

برایش می‌گویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد

و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند

اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی... ساده‌تر از عمری ترسیدن از آن است

خودم برایش می‌گویم که بداند ترس، اصلا فقط مال آدم بزرگ‌هاست

آنقدر که درآنها هراس گرفتن دستی هست، ترس از گم شدن نیست

بداند که ترس‌های بزرگ ممکن است در لحظه‌ی تنهایی به سراغش بیاید

روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند

آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد.

برایش می‌گویم که ترسیدن یعنی ندانستن

یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت

دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت

شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند

شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش

  

می‌خواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید

یعنی این که زمان‌هایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه می‌شود

باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر می‌کند برای داشتنشان محق است را

به او نمی‌دهند و جلوی چشمش به دیگری می‌دهند

و دیدن دیگریِ خوشحال برای بعضی ها کار ساده‌ای نیست و اگر آدم سعی‌اش را کرد و از پسش برنیامد

باید بداند که حسود است

حسود است و این به معنی محق بودنش نیست. به معنی محق نبودن دیگری هم نیست

حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه‌اش را نخورد

شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند

از راه آن احساس بزرگ‌تر شود و آزاده‌تر

می‌خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست

ناامیدی معنی‌اش خسته شدن از خوش‌بینی است

و اگر آدم دیگران را به ورطه‌ی تلخی ناامیدی‌های خودش نکشد

خسته شدن هیچ ایرادی ندارد 

 

برایش می‌گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد

حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند

ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد

و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش

چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می‌کند

و امید می‌تواند هزار بار دیگر هم برگردد

می‌خواهم برای بچه‌ام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کردکه دنیا آن‌طور که من می‌گفتم نبود....

و خودم هم خوب می‌دانم نصیحت‌های من نمی‌توانست فراتر از ترس‌ها و نا‌امیدی‌ها و حقارت‌های خودم برود

پس نمی‌توانست او را همیشه حفظ کند

همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او

می‌خواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است

که از من دِینی به گردن او نیست.

که او مسئول دلتنگی‌ها و حفره‌هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست

برای من او آزاد است.

می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمی‌بینم

و همه‌ی عشقی که به پای او میریزم را برای لذت خودم می‌ریزم

و بالاخره حتما می‌خواهم برای او بگویم که این دنیا

بدون عشق نمی‌ارزد

حتی اگر من بگویم....

داستان کوتاه...

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها درگرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگرگفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

ادامه در لینک زیر

آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد . . .

 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها درگرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگرگفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟


ادامه نوشته

 طغیان جهان                                                                   

 برترين تصاوير خبري جهان در سال 2011 | HiPersian.com

        طغیان جهان

جناب مهندس دژاکام

ادامه نوشته