چهارشنبه ی زیبای پائیزی

روزهای بسیارتلخ وبدی بود، دوران مصرف همسرم ومیگم بااینکه اصلا دوست ندارم ولی گاهی سری به گذشته میزنم برای اینکه یادم نره چه قدراین در و اون در زدیم تاراه نجاتی پیداکنیم، که یادم بمونه همیشه شکرگزار خداوند وهمه کسانی که دراین مسیر به ما یاری رسوندند باشم اصولا جنس انسان از فراموشیست وخیلی زود فراموش میکنه ومن هم استثنا نیستم ولی همیشه باخودم تکرارمیکنم این دیگه چیزی نیست که بخوای فراموش کنی به خودم میگم خیلی مراقب باش شیطان به زیباترین شکل ممکن وارد اندیشه میشه برای شکار گوهرجان.

مسافرمن 10سال انواع موادرومصرف کرد واین اواخربامصرف کرک وشیشه کلکسیونش تکمیل شد . دراین چندسال آخرمصرفش، خیلی عذاب کشید، خودش دوست نداره زیاد درموردش حرف بزنه اما من وبچه هام دیدیم که ذره ذره آب مشه وداره ازدستمون میره وما هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم وفقط نظاره گربودیم مسافرم دراثر استفاده زیاد بسیارلاغروضعیف شده بودهیچی نمیخورد ومن هرلحظه منتظربودم بمیره وضع بسیار بدی داشت خیلی کم میخوابید حداقل دوروز یه بار دعوامیکردیم دعوایی که کمترین خسارتش شکسته شدن تلویزیون بود واین شده بود برنامه زندگی ما .

یه عادت، زندگیمون تبدیل شده بود به جهنم واقعی دخترهای مثل برگ گلم روزبه روز همراه باما آب میشدن و به راحتی میشد دید که اونا هم بیمارهستند مثل من وهمسرم وقتی این چیزارومیدیدم وکاری ازدستم برنمی اومد بیشتروبیشترداغون میشدم طفلکی ها هیچ اعتراضی نمیکردن حتی گاهی به من امیدواری میدادند وگاهی شاهد بودم که یواشکی باهم گریه میکردن واز خدامیخواستن که باباشون خوب بشه . طفلکی ها خیلی عذاب کشیدن .تمام وجودم پرشده بوداز کینه ونفرت به همسرم وپرشده بودم ازحسادت نسبت به کسایی که درزندگیشون آرامش داشتن ودروغ شده بود یارهمیشگی من تا هیچ کس نفهمه داریم توی چه نکبتی دست وپا میزنیم وهمیشه میگفتم خدایا چرا من؟

روزهای تاریک به نظرمن تموم شدنی نبودن ولی درواقع درحال عبور بودند ومن گاهی کورسویی از دورمیدیدم که به امید رسیدن به اون کمی توان پیدا میکردم وپیش میرفتم . سال 88بود که ازطریق دوست همسرم که الان کمک راهنما هستن با کنگره آشنا شدیم که برای ما،اولین جرقه بود البته تاقبل از اون همسرم بارها وبارها اقدام به ترک کرد ولی موفق نشد ومن جاهلانه ازش میخواستم دوباره اون کاروبکنه بش میگفتم فقط کافیه 3روز اراده کنی وتوخونه بمونی و کمی تحمل کنی اونم این کارومیکرد وبعداز3روز بش میگفتم حالا دیگه خوب شدی پاشوبرو سرکار .وغافل بودیم که داریم چه بلایی سر جسم بیچارش میاریم. وبااین کارا فقط تخریبش بیشتروبیشترمیشد.

به هرحال همسرم چند ماه درکنگره سفرکرد ورفت و دیگه نیومد بعدازاون مصرفش دوبرابر شد واقعا هرلحظه منتظربودم بدترین اتفاق بیفته، هیچی ازش نمونده بود شده بود یه مرده ی متحرک دیوانه ، اما من همچنان به کنگره میرفتم اولین چیزی که از راهنمای عزیزم یادگرفتم این بود که هیچ گاه ناامید نشم وروز به روز ایمانم وقوی ترکنم تنها جایی که راحت اشک میریختم ودردودل میکردم توی جلسات بود به هرحال به امید رهایی ادامه دادم وتنها همراهان من دخترای کوچولوم بودن که هیچ وقت منو تنها نزاشتن. دراین میان چندماه بابچه هام ازمسافرم جداشدم به امید اینکه به خودش بیاد یا شاید دوری ما براش تلنگری بشه .ولی دورادور ازش خبر داشتم که چی داره بش مگذره.

روزهاگذشت وابرها بالاخره کناررفتن. چندین بار بامسافرم صحبت کردم ودرنهایت راضی شد ، به کنگره برگشت سفرش و شروع کرد ومن ودخترا شدیم همسفرش ،بالهای پروازش ،خواست وقدم اول وبرداشت .و، واقعا به عینه دیدیم که میشود ، که باحرکت راه نمایان میشود.توی طول سفر اصلا مارو اذیت نکرد واقعا گوش به فرمان بود وهرچی بش میگفتن گوش میداد ما همراهیش میکردیم ودرکنارهم از سفرلذت میبردیم واقعا سفر زیبایی رو تجربه کردیم شاید از خیلی چیزا محروم بودیم ولی به آرامش رسیده بودیم خیلی چیزا یادگرفتیم خیلی چیزا ازدست دادیم وچیزهای بهتری به دست آوردیم مشکلات گوناگونی سرراهمون اومد ولی پشت سر گذاشتیمشون باکم وکاستی ها ساختیم و ساخته شدیم چیزهایی یادگرفتیم که بسیار باارزش هستن .تفکر، بیهوده نبودن ، مسئولیت پذیرفتن، قناعت ، چگونه رسیدن به فرمان عقل ،حقیقت،پیمان باخداوند،تحمل،فراموش کردن گذشته، ماعشق ومحبت بلاعوض ویادگرفتیم مابازی در آگاهی رو یادگرفتیم ،چه طور رسیدن به حال خوش و یادگرفتیم وخیلی چیزهای دیگه. کم وزیاد، تلخ وشیرین، دعوا وآشتی، گذشت ودریک چهارشنبه زیبای پائیزی به آکادمی دعوت شدیم تا گل های زیبای رهائیمان را ازدستان پرمحبت پدر بزرگوارودوست داشتنی کنگره بگیریم روزبسیار پرشکوهی بود .

تمام غصه ها ودردهایی که درگذشته روح ما رو عذاب داده بود برای همیشه به خاک سپرده شدن .انگار دوباره به دنیا اومده بودیم اون روز بعد از تولد فرزندانم برای ما مهم ترین روز شد . امروز 40روز ازرهایی ما گذشته الان احساس میکنم بزرگ شدم منظورم بزرگ عقلیه ،و واقعا آدم توی کنگره به بلوغ فکری وعقلی میرسه وفکر میکنم باید خیلی خیلی بیشتر ازقبل تلاش کنم .از خدامیخوام بهم توفیق وتوان خدمت درکنگره روبده تا بتونم خدمت کنم وبه اون درجه برسم که مد نظر کنگره ست. میدونم که سفردوم به مراتب هم سخت وهم سهله ،و بایدمراقب باشم که ازاین رهایی سرمست نشم .باید خیلی بیشتر روی خودم کار کنم و آرزوم اینه که خدمت درمرزبانی روتجربه کنم .امیدوارم خدا این لیاقت وبم بده. درآخر، آرزوی قلبیم اینه که همه مصرف کنندگان مواد مخدر یه روز به درمان برسن وهمه سفراولی ها به پایان سفروبه رهایی. قطعا مسیر کنگره راه رسیدن به قله های بلند انسانیته.

همسفر قانعی

 پیروز وسربلند باشید