هر جا بروم آسمان همین رنگ است
آفتاب پرست زیر آفتاب خوابیده بود معلوم نبود چه رنگی است گاه سبز بود ، گاه آبی ، گاه قرمز ، گاه قهوه ای ،و... در راه بودم همراه برگی که تازه از شاخه کنده شده بود و غمگین بود. سبک بودم و روی پشتش نشستم. پرسیدم چرا ناراحتی؟ برگ آهی کشید و گفت: هنوز تمام برگ های سبز روی درختند و من باید زیر پا بیفتم و... پرسیدم این که غصه ندارد دیر یا زود همه برگ ها باید بیفتند چه فرقی می کند؟ برگ گفت: پس بیا با هم زیر پا له شویم چه فرقی می کند...گفتم، نه ،نه من هنوز..آخر من هنوز نمی دانم کی هستم اما تو دیگر می دانی یک برگی و باید یک روز زرد بشوی و بیفتی درسته؟

باد سرو کله اش پیدا شد و غلغلکم داد و گفت: می بینم که برگ یکی یکدانه ما زودتر از موعد زرد شد. دیدی نتیجه کارت چی شد؟ برگ آه کشید و گفت: نه نمی دانستم. نمی خواستم زودتر بیفتم تازه می خواستم بیشتر از همه باقی بمانم.... من که گیج شده بودم، پرسیدم: مگر چه کار کردی برگ؟ برگ چیزی نگفت و آرام بر زمین افتاد و اولین برگی شد که خزانش زود رسید. باد دورم چرخید و گفت: مگر ندیده بودیش؟ گفتم: نه من اصلا این برگ را ندیدم چرا زودتر ازهمه زرد شد؟ منظورش چه بود که می خواست بیشتر از همه بماند؟ باد مرا به اوج آسمان روی ابری پنبه ای برد، نسیم هم کنارش نشست و گوش ایستاد که باد گفت: این برگ زودتر از همه برگ ها جوانه زد. من وقتی دیدمش کلی خوشحال شدم و حواسم به او بود که سرما اذیتش نکند و نخشکد. نسیم وسط حرف باد پرید: آره حتی نمی گذاشت من صبح ها بیدارش کنم... خودش هم از من می ترسید... باد ادامه داد: به مرور که بقیه برگ ها هم جوانه زدند این برگ که از همه بزرگ تر بود جلوی رسیدن نور به بقیه برگ های اطرافش را گرفت و بقیه کوچک ماندند و بیشتر از همه خورشید به او می تابید. به قدری مغرور شد که حتی اجازه پا گرفتن به برگی که پشتش سبز شده بود را نداد. حالا که فقط چند هفته از بهار می گذرد و تمام درخت ها سبز شدند این برگ مغرور از درخت افتاد چون بیش از حد نور آفتاب را جذب کرده و به همین خاطر زود زرد شد و خزانش رسید. در حقیقت در جوانی پیر شد. من مات و متحیر مانده بودم که یعنی چه؟گفتم: یعنی من که کوچک تر از برگم شاید که زودتر بمیرم قبل از اینکه بفهمم کی هستم، مثل اون جوانه که نفهمید کیست؟ باد چرخید و نسیم بلند خندید و از بالای ابر پایین افتاد و لابه لای شاخه درختان گرفتار شد. باد گفت: کوه هم بزرگ است معنی آن این نیست که زودتر می میرد. اصلا به بزرگی و کوچکی نیست باید زندگی کرد و حق زندگی را به دیگران هم داد. اگر حق زندگی را از دیگران بگیریم مطمئنا از خودمان هم حق را گرفتیم . همه ما با هم در یک چرخه زندگی می کنیم و باید همان که مقدر است، باشیم و سهم خود را داشته باشیم. اگر بخواهیم بیشتر داشته باشیم تاوانش را پس می دهیم. یک برگ باید یک برگ خوب باشد و کنار دیگر برگ ها برقصد.یک باد باید یک باد خوب باشد که بوزد و بچرخد و آن چه باید جابه جا کند و یک نسیم هم... صدای خنده نسیم از لابه لای شاخه ها به گوش می رسید. آه بلندی کشیدم و گفتم:یکی مثل من که هنوز نمی داند کیست، چه؟ باد گفت: مهم نیست همان باش که باید باشی... کلافه شدم و داد زدم: آخر چطور هیچ کس مرا نمی شناسد جز تو، چرا نمی گویی من کی هستم تا بتوانم درست باشم... باد به پایین رهایم کرد و گفت: چون خودت باید بفهمی. حالا برو به نسیم بگو برود به سمت غرب سر کارش.... باد مرا رها کرد و من به شاخه درخت گیر کردم و داد زدم: نسیم شنیدی باد چه گفت؟ نسیم گفت : نه ، اما قرار است تو بگویی نه؟ تعجب کردم و گفتم: تو از کجا فهمیدی؟ چشمکی زد : خوب چون تو داری این کار می کنی نه؟ حالا چی گفت؟ در فکر حرف نسیم بودم اما وقتی به خود آمدم نسیم رفته بود. می دانم کیستی من ،در حرف او نهفته بود. شاید من خودم باید کیستی خودم را بسازم! شاید نباید منتظر باشم کسی بگوید، خودم باید ببینم چه کاره ام و کارو زندگی ام و کیستی و چیستی مرا مشخص کند؟ شاید هم باید شتاب را دور کنم و صبر کنم.
باد همیشه می گوید صبر کن، اگر صبر کنی حتما به آن چیزی که می خواهی می رسی اما در شتاب تو تنها فرصت ها را از دست می دهی.
در کنگره 60 (راهنمایی رایگان درمان اعتیاد ) به حلقه متشکل از راهنما و رهجویان او ، لژیون گفته می شود . لژیون ، واحدی آموزشی است با حضور راهنما و شاگردان تحت پوشش او که معمولاً بعد از کارگاه های آموزشی کنگره 60 تشکیل جلسه می دهد .